همه دوستانی که این جا دارم دارن اسباب کشی می کنن می رن
من دستایی رو دوست دارم که دست اون باشه که قراره دست منو بگیره و دلمون فقط به این خوش باشه که این طوری می تونیم قدم بزنیم
این زیباتری حسی هست که تا حالا تونستم حس کنم
برای یه دختر یه کمی عجیب نیست ؟!
+ نوشته شده در
89/05/16ساعت 9:27 قبل از ظهر  توسط نیوش
|
اینایی که فکر میکنن وقتی دوستی باهاشون باید صبح تا شب بچسبن بهت ، اینایی که وقتی بهشون میگی دوست دارم فکر می کنن دیگه مالکت هستن ، اینایی که نمیذارن گوشیت از دستت بیافته
جون مادرت ول کن کَنه ، من تنهاییم رو دوست دارم .
+ نوشته شده در
89/05/07ساعت 9:1 قبل از ظهر  توسط نیوش
|
خب میخوام بازی کنم
حواسمو پرت و پلا نکنین . می خوام تمرکز کنم
۱- مشکی
۲- کثافت !!!!!!!!!!!!!!!
۳- پیمان(خودشه) - هیچکی - هیچکی - سمیه - سحر


دوست دارم این بازیا رووووووووووووو
اینم از این
اینم دیگه آخرش 
+ نوشته شده در
88/10/29ساعت 0:12 قبل از ظهر  توسط نیوش
|
با یه دروغ خیانت صورت میگیره یا به یه هم خوابگی ؟!
بعد اون وقت کدوم گناهش بیشتره ؟! البته اگه گناه به حساب بیان !؟
بهش بگم می خوام برم با یکی دیگه بخوابم ؟! یا نه نگم ؟! یعنی اگر مطمئن باشم حتی اون دنیا هم نمی فهمه باید بهش بگم ؟! یا نگم ؟! اون که نمی فهمه مطمئنا ؟! بعدش هم این که جای عشق من به اون رو نمیگیره ؟! هر کسی طعمش فرق می کنه ولی عشق طعمش همیشه جدیده ؟!
خلاصله نمی دونم بیاین بگین من چه غلطی بگم که این کیس خیلی مرد فرهیخته ای هست و البته هر دو هم راضی هستیم ! به نظر خودم می تونه یه تجربه خوب باشه . فقط همین قسمتش حل نشده !
نظراتتون رو بذارین هان ، یه زندگی می تونه با حرف ها و نظر های شما چنج بشه .
+ نوشته شده در
88/10/23ساعت 11:53 قبل از ظهر  توسط نیوش
|
تنهای تنها که میشم . اون وقتایی که دوست دارم فقط یکی بغلم باشه و بغلم کنه که اون فقط منو ببینه که من فقط اونو ببینم . اشکم در میاد که چرا همون ، همون یکی هم نیست . همون قدر هم که عاشق اینم که یکی با من باشه و با هم بخوابیم همون قدر هم میترسم که با کسی باشم .
چراغا رو خاموش میکنم . همه چی تیره و تار میشه . خود خود شب میشه . اون قدر شب که دیگه وقتشه . میرم تو جام . تو تختم . متکا رو میذارم کنار سرم اون قدر صبر میکنم که صدای نفسای خودمو بشنوم این قدر که نفسام خودمم تحریک کنه . اون قدر که من باشم و همین صدای نفسای تند و عمیق .
خوب که حس گرفتم متکا رو محکم بغل میکنم و به سینه هام فشارش میدم . چشام رو باز میکنم مطمئنم تو اون تاریکی اصلا نمی بینمش . اون شاید منو ببینه . کم کم اونو از خودم جدا میکنم . میرم تو بغلش تو بازوهاش . تو بازوهای خودم و خودمو بوس میکنم . انگار که لب هامو گذاشتم رو لب های اون . داریم کاملا لب های همو می بوسیم . محکم و پیوسته . اون قدر که هر دو عرق کردیم . به این فکر می کنم که هر دومون چقدر خوشبختیم . وقتی تنها میشیم اون من میشه ، من اون میشم . و این ادامه پیدا میکنه تا خوابم میبره . و صبح مثل همه روزهای دیگه از بغله هم جدا میشیم و فاصله میگیریم .
من این جوری عاشق لب هاشم و عاشق گرماش و چشمایی که نمی بینمشون !
+ نوشته شده در
88/10/13ساعت 2:41 بعد از ظهر  توسط نیوش
|
از سه چیز نمی شه گذشت
- نون خشک
- آب با مشت
- ... از پشت
تو این وضعیت چه حرفایی می زنن !
شما چطور ؟!
+ نوشته شده در
88/10/12ساعت 10:9 قبل از ظهر  توسط نیوش
|
گفتم : اخبار این روز ها رو شنیدی ؟!
گفتی : آره ، یه چیزایی !
گفت : دارن اشتباه می کنن !
گفتم : کی ؟!
گفتی : همین ها که می کشن ...
گفت : همه دارن می کشن ...!
گفتم : دقیقا کی ؟!
گفتی : همینایی که مردم رو می زنن
گفت : همه مردم هستن ... چه فرقی می کنه !
گفتم : به هر حال فرق می کنه . یکی حمایت می شه . یکی نمی شه .
گفتی : حالا بالاخره باید همین جوری هم می شد .
گفت : حالا دیگه شده
.
.
.
و ما همین جوری حرف می زدیم و مردم " همین جوری " می مردن !
+ نوشته شده در
88/10/10ساعت 8:57 بعد از ظهر  توسط نیوش
|
- آقامون دلبر ِ دلا رو می بره !!!
+ نوشته شده در
88/10/09ساعت 11:27 قبل از ظهر  توسط نیوش
|
- اوف اوف اوووووففففففففففف
* به نظر شما از دردشه یا از حال و حولش ؟!!
+ نوشته شده در
88/10/08ساعت 10:18 قبل از ظهر  توسط نیوش
|